چه آرام در خود شکستم...
چه دلتنگ تنها نشستم...
نشستم به هوای تو من،
با تو آرامم پس از این به خدا....
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری....
شکوه نکن تن رنجور از در به دری....
با منو دل تو بگو چه گذشت..؟
با دل زار و شکسته ی من..؟
پر بکشد به هوای تو آه،
کی برسد تن خسته ی من.....
چه سازد دل تنگ دیدار...
چه گوید با عکس دیوار....
نشیند به هوای تو دل.....
تا که "باز آیی گل گمشده ام".....
گریه نکن دل بی تاب از بی خبری.....
شکوه نکن تن رنجور از در به دری...
.........................................
نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 24 آذر1388 ساعت 2 |
لینک ثابت |
سلام امام رضا.......
خوبی گلم...؟
خانوم بچه ها خوبن...؟
آقا محمد (ع) چطوره....؟
خوبه...؟
سلامت باشن......
چه خبر عزیز...؟
خوش میگذره....؟
نه...؟
خُب آره حق دارین......
وقتی این همه زائر، با حاجت ها و گرفتاری های مختلف میان دست به دامن شما میشن...
شما هم صادقانه... با تموم وجود از خدا میخواین که حاجتشون رو بده....
ولی خواست خدا نیست.............
تازه اونها هم از چشم شما میبینن.....................
منم اون بار که حاجاتم رو ندادی، همین حس رو بهتون داشتم.....
وقتی ازتون خواستم بچه کوچولی خواهرم که توی بیمارستان بود رو شفاء بدین.....
وقتی واسه بابام حاجت داشتم.......
واسه همه ی خانواده ام..........
واسه خودم.......
ولی هیچکدومش مستجاب نشد......
البته کوچولوی خواهرم الان جاش خوبه.....
ولی حتماً دلش بهونه ی مامان و باباشو میگیره....
ببخشید که ازتون یکم شاکی بودم.....
شرمنده ام.........
ولی کم کم فهمیدم که همش خواست خدا بوده......
تازه خدا شاهده که من فقط واسه خودتون اومده بودم، نه واسه حاجت های خودم...
حالا دوباره دوستم بهم میگه بریم مشهد.....
نمیدونم......
دلم میخواد بیام ولی نمیدونم چرا حسش رو ندارم......
دلم واسه اون آرامش عجیبی که تو حرمت هست تنگ شده.......
حسی که همین حالا داره اشکمو در میاره.......
آهان شاید اینکه نمیتونم بیام به خاطر عهدی باشه که اونبار باهاتون بستم...
یادتونه.....؟
همون روز، همون جا.....
در رابطه با حاجتی که واسه خودم داشتم......
یادش به خیر.......
رویای شیرین اون روزم به کابوس تلخ دیروز ختم شد......
دیروز نبودی ببینی یکی از بدترین روزای عمرمو.......
باورم نمیشه من دیروز تو اون موقعیت قرار گرفته بودم.....
توی اون پارک لعنتی.......
چقدر الکی خندیدم که کسی نفهمه حال و روزمو.....
هرچند دیگه چیزی واسه ازدست دادن نداشتم.....
چه نگاه های آلوده به ترحم سمتم بود......
و چه رفتارایی......
همشون باهام مهربون شده بودن.....
کسی نبود که دلش واسم نسوزه............
شایدم بعضی هاشون تو دلشون به من میخندیدن......
شایدم تو دلشون هم نه.... فقط دور از چشم من.....................
ولی از این حرفا که بگذریم....
دوباره یه روزی میام و در خونتون رو میزنم....
نمیدونم کِی.....
ولی میدونم که اگه عمری باقی بود میام.....
فقط تو هم کمکم کن.............
کمکم کن.......
امری با من نداری عزیز...؟
خداحافظ...........

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 16 آذر1388 ساعت 16 |
لینک ثابت |
اوست نشسته در نظر،
من به کجا نظر برم...؟
اوست گرفته شهر دل،
من به کجا سفر برم...؟
نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 آذر1388 ساعت 2 |
لینک ثابت |
با دوست عشق زیباست
با یـــــــار بیـــــــقراری
از دوســت درد مــــانـد و
از یـــــــار یـــــادگــاری
پ.ن: هرجا که هستی خدا پشت و پناهت.......
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 12 آذر1388 ساعت 1 |
لینک ثابت |

من خود به چشم خویشتن
دیــدم کـه "جـانم" میـرود........
او که هرگز نفهمید مرا.......... و نشنید حرفم را..........
نوشته شده توسط محمد در شنبه 7 آذر1388 ساعت 23 |
لینک ثابت |
نبودی.....، نبودم،
تو هستی که هستم......
به تو تکیه میدم.......
تو رو می پرستم.......
به تو تکیه میدم که عاشق ترینی،
که دلواپس لحظه های زمینی......
من از تو نگفتم، شنیده گرفتی.......
به یادت نبودم، ندیده گرفتی.......
میخوام مثل آینه،
پیش روت بشینم.......
تو رو با تمام وجودم ببینم........
بذار روح من با نگات زیر و رو شه.......
بذار پیرهن آسمون رو بپوشه........
همه دلخوشیهام گذشت و تو موندی.........
تو بیراهه هامو به مقصد رسوندی......
امیدم بجز تو شده ناامیدی........
همیشه تو آخر به دادم رسیدی........
نبودی، نبودم.......
تو هستی که هستم........
به تو تکیه میدم.......
تو رو می پرستم.......................
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت 17 |
لینک ثابت |
خدا جونم، قربونت برم، کمکم کن...........
پ.ن : خدا جونم، اگه دوست داشتی تو قسمت نظر خواهی
یه کامنت خصوصی واسم بذار........... باشه...؟؟؟
آفرین.......
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 2 آذر1388 ساعت 23 |
لینک ثابت |
یا من اسمه دواء و ذکر شفاء
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن : ببخشید، جونِ عزیزت چیزی نپرس.......!!!
نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1 آذر1388 ساعت 1 |
لینک ثابت |
سلام، خوبید....؟
چیزه مهمی نمیخوام بنویسم......
حالم گرفته بود، اومدم همینطوری حرف بزنم........
از ظهر تا حالا دلم گرفته، نمیدونم چرا.......
دارم آهنگ هایده گوش میکنم......
خدا رحمتش کنه، تنها خواننده ایِ که اشک منو در میاره......
دل خسته ام از عالم......
دل بسته ام به ساغی.......
صبرم زیاده اما،
عمری نمونده باقی.......
انگار تموم دنیا،
بسته است به تارِ مویی........
برای این زمونه،
نمونده آبرویی.................
اتاق من این بالا بالاهای خونمونه.........
میخوام این پست رو که نوشتم، برم بشینم رو پشت بوم......
مثل همیشه...........
مثل دیوونه ها.............
زل بزنم به آسمون و گریه کنم، مثل حالا.......
شاید یکم حالم بهتر شه.......
پ.ن ۱ :بچه هم که بودم گاهی وقتا همینطوری میشدم،
می رفتم یه گوشه واسه خودم می نشستم........
میگفتن میخواد خودشو لوس کنه.........
دلم نمیخواد اینجا هم کسی اینجوری فکر کنه...........
نوشتن توی این وبلاگ، تنها دلخوشیمه............
پ.ن ۲ : به منم میشه گفت مرد.....؟ صد رحمت به دخترا...........
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 25 آبان1388 ساعت 0 |
لینک ثابت |
حذف شد....
بدون پ.ن ..............
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 18 آبان1388 ساعت 2 |
لینک ثابت |
ما عاشق هم بودیم......
حسی که یه عادت نیست.....
از من که گذشت اما،
این رسم رفاقت نیست...........
اینکه منو از قلبت، بی واهمه میگیری.......
اینکه منو می بازی، دنبال کسی میری.........
وقتی همه ی دنیات، تنهایی و غربت بود..........
وقتی همه جا با تو، احساس یه وحشت بود........
کی با همه ی قلبش، بغض شبتو وا کرد........؟
کی حال تو رو فهمید............؟
کی با تو مدارا کرد........؟
باشه برو حرفی نیست..........
من از همه دلگیرم..........
حالا که دلت رفته،
دستاتو نمیگیرم..............
ما هردو برای هم، هر ثانیه کم بودیم.........
کی جز تو نمیدونه، ما عاشق هم بودیم.........؟
ما عاشق هم بودیم، حسی که یه عادت نیست........
از من که گذشت اما، این رسم رفاقت نیست........
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 14 |
لینک ثابت |
دلم میخواد برگردم به گذشته، و مسیر زندگیمو از نو انتخاب کنم،
که وقتی دوباره به این سن رسیدم، مثل امروز اینقدر به بن بست نخورم،
که مثل امروز مجبور نباشم روزی هزار بار خودمو سرزنش کنم.........
که مثل امروز مجبور نباشم دلمو تو سینه حبس کنم، که مبادا جایی بره و
حرمتش رو از بین ببرن........
که منم مثل همه ی هم سن و سالهای خودم بتونم حق انتخاب داشته باشم.....
......................................
.............................
....................
افسوس............................
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا مـیبرم از شـهر شـما دل پـژمـرده و دیـوانه ی خویش
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 7 آبان1388 ساعت 14 |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 6 آبان1388 ساعت 14 |
لینک ثابت |
ای دوست، برای دوستی جان باید داد........
در راه محبت امتحان باید داد..........
تنها نبود شرط محبت "گفتن".........
یک مرتبه در عمل نشان باید داد...........
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 20 |
لینک ثابت |
این پست خیلی طولانیه.... اگه وقت کمی دارین سر فرصت بخونیدش......
یه روزی توی شهر خاطراته سردر گم من.....،
یه دختر بود که با خانوادش زندگی میکرد.
اون دختر معتاد بود،.... دختر خیلی خوبی بود، تحصیل کرده، مهربون، با معرفت، ولی معتاد بود،
و خیلی هم از این بابت غصه میخورد... و شب و روز گریه میکرد....
یه پسر هم بود .....اونم پسر بدی نبود.........
البته مثل بقیه ی پسرای محل تحصیل کرده نبود، باباش از بزرگان و ثروت مندای شهر نبود....
ولی خودش هم مهربون بود و هم سر به زیر........
یه روز پسر از ماجرای دختر با خبر شد.....
همش دلش میخواست یه جوری به اون دختر کمک کنه.....
از بس تو فکر دختره بود، کم کم احساس کرد بهش علاقه داره.....
تصمیم گرفت باهاش ازدواج کنه..... البته نه از سر دلسوزی واسه دختره....
میخواست با یه تیر دو نشون بزنه.....
که هم خودش سر و سامون بگیره، اونم با کسی که دوستش داره،
و هم اون دختر رو از اعتیاد خلاص کنه و خوشحالش کنه.......
دختر هم از اونجایی که چند باری پسر رو تو کوچه و خیابون دیده بود،
و شنیده بود که اون پسرِ سر به زیر و خانواده دوسته......
قبول کرد که با اون ازدواج کنه.....
یه مدت از ازدواجشون گذشت.....
خیلی با هم صمیمی و مهربون بودن، خیلی همدیگه رو دوست داشتن.....
ولی جدا از این حرفها، تا اون موقع پسر هنوز نتونسته بود دختر رو از شر اعتیاد خلاص کنه....
تا اینکه یه روز دختره دلش واسه پسر سوخت......
بهش گفت : محمد، تو خیلی پسر مهربونی هستی ، خیلی دوستت دارم،
واسه همینم میخوام از هم جدا شیم... میخوام طلاقم بدی.....
میخوام بری با دختری ازدواج کنی که در کنارش با خوشحالی زندگی کنی....
نه اینکه از صبح تا شب غصه ی منو بخوری.. و به پای من بسوزی....
محمد وقتی این حرفها رو شنید، خیلی جا خورد،
در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت: سحر جونم، من خودم این زندگی رو انتخاب کردم،
درسته شب و روز از غصه ی تو ناراحتم،
ولی همین که در کنار توام احساس خوشبختی میکنم و واقعاً هم خوشبختم.....
ولی سحر هنوز ته دلش راضی نبود......
تصمیم گرفت اینقدر با محمد بد رفتاری کنه،
که کم کم شعله ی عشقش توی قلب محمد خاموش بشه و محمد خودش از اون جدا بشه.....
ولی محمد هم که تردیدی در مهربونی و معرفت سحر نداشت،
هیچ اهمیتی به اذیت های اون نمیداد...
تا اینکه یه روز محمد ترسید که خود سحر واسه جدایی پیش قدم بشه و اونو ترکش کنه....
از طرفی هم میدید که سحر به خاطر اذیت هایی که از سر دلسوزی بهش میکنه،
خیلی ناراحته و همیشه یواشکی گریه میکنه.....
اون روز معلوم نبود چه فکری به ذهن محمد رسیده بود...
چند وقتی با این وضعیت گذشت.....
تا اینکه سحر کم کم به رفتارهای محمد مشکوک شد......
آخه محمد چند وقتی بود که شبها دیر میرفت خونه......
و رفت و آمدای مشکوک داشت......
سحر خیلی نگران محمد شده بود.....
یه شب وقتی محمد به خونه برگشت، سحر رفت پیشش،
بعد از سلام و خسته نباشی بهش گفت:محمد، تازگی ها یه جوری شدی، چیزی شده؟؟
چیزی رو از من پنهون میکنی؟؟؟
محمد به سحر نزدیکتر شد ،دستهای گرم و ظریفش رو گرفت و زل زد تو چشماش....
کم کم اشک توی چشمای هر دوشون حلقه زد.....
محمد لبخندی زدو با صدایی لرزون گفت: سحر جونم، عزیزم...
دیگه لازم نیست باهام نامهربونی کنی......
دیگه لازم نیست مجبورم کنی ازت جدا شم.....
دیگه من میتونم واسه همیشه تو رو داشته باشم.....
واسه همیشه پیشت باشم....
چون منم شدم مثل خودت......
دیگه کسی به پای کسی نمیسوزه.....
هر دومون کناره هم میسوزیم.....
هر دومون با هم پرپر میشیم...........
هر دومون با هم تموم میشیم......
سحر مات و مبهوت مونده بود....
فقط اشک میریخت، و حتی تا دقایقی صدای گریه هاشم بلند نشد...
محمد هم در حالی که لبخندی تلخ رو لبش بود ،سحر رو در آغوش کشید.....
و بی صدا اشک میریخت.......
کم کم صدای گریه های سحر بلند شد، گریه میکرد و محمد رو نوازش میکرد....
تا چند دقیقه نمیتونست حرفی بزنه..... فقط گریه میکرد.....
کمی که گذشت ، در حالی که هنوز کاملاً آروم نشده بود، سرش رو از سینه ی محمد جدا کرد..
با چشمای پر از اشک تو چشمای محمد نگاه کرد و گفت: محمد تو چیکار کردی با خودت .......
مگه دیوونه شدی.....
محمد من خوشبختی تو رو میخواستم........
با این کارت فقط یه عذاب وژدان به غصه های من اضافه کردی....
محمد من هیچ وقت خودمو نمیبخشم......
محمد در حالی که بازوی سحر رو گرفته بود، با دست دیگه اش اشکای سحر رو پاک کرد......
موهای سحر رو کنار زد،
و بدون اینکه چیزی بگه ، دستش رو روی سرِ سحر کشید و صورتش رو بوسید......
سحر هنوز اشک می ریخت، خیلی آروم گفت: محمد چرا با خودت اینکار رو کردی؟
مگه ندیدی من نتونستم از شر این لعنتی خلاص شم؟؟؟
چرا تو راه اشتباهی که من رفته بودم رو رفتی؟؟؟
محمد لبخندی زدو گفت: عزیزم، خودتو ناراحت نکن....
چیزی نشده که، این مشکل قبلاً هم مال هردومون بود.....
روزها و شبها گذشت.........
سحر پرپر شدن محمدش رو میدید و محمد پرپر شدن تنها امید و همدمش رو........
هیچ کدومشون اعتیاد خودش واسش مهم نبود، فقط ناراحت همدیگه بودن......
تا اینکه بالاخره یه روز تحمل محمد تموم شد.....
نمیتونست همینطوری بشینه و نابود شدن همنفسش رو تماشا کنه......
واسه همینم تصمیم گرفت هرطور شده سحر رو از شر اعتیاد خلاص کنه.....
با اینکه یه لحظه هم نمیتونست از سحر جدا زندگی کنه.... ولی آخر تصمیم خودش رو گرفت...
سحر رو برد توی یکی از مراکز ترک اعتیاد بستریش کرد.......
و به خونه برگشت.....
روزها و شبها رو بدون سحر، تو تنهایی گریه کرد......
هر روز بهش سر میزد... تا جایی که اجازه میدادن پیشش میموند و باهاش صحبت میکرد.....
بعضی روزها که میرفت پیش سحر،
یه آقای جوونی رو میدید، که به همه ی کسانی که اونجا بودن سر میزد....
محمد احتمال میداد بازرس باشه که به همه ی مراکز سرکشی میکنه که از اوضاع اونجاها با خبر بشه...
یه مدتی گذشت و محمد هر روز با یه شاخه گل آبی رنگ، به دیدن سحر میرفت....
آخه سحر عاشق رنگ آبی بود.....
همیشه سحر شاخه گلی رو که محمد واسش میبرد ، میذاشت توی یه گلدون روی کمد کنار تختش....
یه روز که محمد به دیدن سحر رفت، دید همون آقای جوون که محمد حدس زده بود بازرس باشه،
از اتاق سحر اومد بیرون و رفت، البته اتاق شلوغ بود.....
واسه همین محمد توجهی به اون آقا نکرد....
وقتی محمد وارد اتاق شد، دید سحر نگاهش رو به بیرون بود و متوجه ورود اون نشد....
محمد لبخندی زد و رفت سمت کمد که شاخه ی گل رو بذاره داخل گلدون.....
که یه دفه چشمش خورد به یه شاخه گل قرمز که توی همون گلدون رو کمد بود......
زیاد اهمیتی نداد.....
خیلی آروم ،و با مهربونی سحر رو صدا زد......"سلام سحر جونم، خوبی گلم...؟"
سحر بدون هیچ اشتیاقی رو کرد به محمد و با دلسردی جواب داد..." سلام محمد، خوبی؟"
محمد با اینکه متوجه شده بود سحر با هر روزش فرق داره،به خصوص با روزای اولی که بهش سرمیزده
بازم به روی خودش نیاورد، که مبادا سحر ناراحت بشه.....
وقت تمام شد و محمد مثل همیشه با دلتنگی به خونه برگشت....
ولی اینبار حال و روزش خیلی خراب بود..... به خاطر رفتار سرد و بی روح سحر
اون شب محمد تا نزدیکای صبح خوابش نبرد.....
واسه همینم فردای اون روز خواب موند و تا رفت به دیدن سحر برسه خیلی دیر شده بود.......
ولی هرطوری بود خودشو رسوند........
وقتی وارد اتاق سحر شد، دید سحر توی اتاقش نیست.......
از پرستاری که داشت تخت سحر رو مرتب میکرد پرسید: "ببخشید خانوم همسر من کجاست؟"
پرستار با تعجب جواب داد: "مگه مرخص نشده؟؟"
محمد که کاملاً گیج شده بود نگاهی به پرستار کرد و گفت: " کِی مرخص شده؟"
پرستار گفت: " فکر میکنم یک ساعتی باشه که رفته"
محمد گفت: دکترش کجاست؟؟ میخوام ببینمش.....
پرستار در حالی که از اتاق خارج میشد ،با دست اتاق دکتر رو به محمد نشون دادو رفت..
محمد وقتی با دکتر صحبت کرد کمی خیالش راحت شد، آخه دکتر بهش گفته بود:
حال همسرت خوبه، ولی هنوز نیاز به مراقبت داره..... هواشو داشته باش.....
محمد با عجله به سمت خونه برگشت.... خیلی از سلامتیه سحر خوشحال بود......
با خودش میگفت: وقتی که سحر کاملاً خوب شد، میام واسه درمان خودم....
که زندگیه اون رو خراب نکنم....
ولی فکر اینکه چرا سحر صبر نکرده که با هم به خونه برگردن... از ذهنش بیرون نمی رفت....
با خودش میگفت حتماً میخواسته غافل گیرم کنه........
محمد به نزدیکای خونه رسیده بود.... وقتی وارد کوچه ی خودشون شد،
نزدیک بود با اتومبیلی که از مقابل با سرعت میومد برخورد کنه.....
ماشینشو کنترل کرد و از کنار اون رد شد......
ولی یه چیزی ذهنش رو مشغول کرد......
چهره ی راننده ی اون ماشین... خیلی واسش آشنا بود......
ولی فکر سحر اجازه نداد که بیشتر از این در مورد اون راننده فکر کنه...
محمد به خونه رسید،با ذوق و شوق وارد خونه شد و
شاخه گلی که واسه ی سحر خریده بود رو آماده کرد که وقتی دیدش بهش بده.....
وقتی چشمش به سحر افتاد با خوشحالی رفت به طرفش.....
مثل همیشه دست سحر رو گرفت و شاخه گل رو گرفت جلوی صورت سحر.....
ولی اینبار سحر خیلی فرق کرده بود........
دستش رو از توی دست محمد کشید، و با دست دیگه اش گل رو از جلوی صورتش کنار زد.....
محمد با تعجب و نگرانی گفت: چی شده عزیزم؟؟؟
سحر با نگاهی سرد گفت: چیزی نیست، حوصله ندارم میخوام برم بخوابم....
محمد دیگه چیزی نگفت، فقط با نگرانی سحر رو نگاه میکرد.....
سحر رفت توی اتاق و محکم در رو زد به هم............
محمد در حالی که خیلی ناراحت بود، رفت که یه گوشه از اتاق بشینه،
که یه دفه چشمش خورد به گلدون روی میز تلفن.........
دید گلهایی شبیه همون گلهای قرمز داخلش بود.......
خیلی ذهنش رو درگیر کرد......
روی مبل دراز کشید، و با خودش به فکر فرو رفت........
چند دقیقه ای گذشت، که یه دفه از جا بلند شد....
یاد اون راننده افتاد که نزدیک بود باهاش تصادف کنه.......
"آره خودش بود، همونی که توی مرکز ترک اعتیاد میدیدمش...."
ولی اینجا چیکار داشت.......
یادش اومد اونبار هم که توی گلدون اتاق سحر گل قرمز دیده بود،
قبلش همین آدم از اتاق خارج شده بود.....
از خونه زد بیرون و با عجله خودش رو رسوند به همون مرکز.........
وارد حیاط که شد، چشمش خورد به باغبون اونجا.... که مشغول آب دادن به چمن ها بود...
رفت جلو و گفت: "آقا ببخشید، یه مرد جوون هست، بعضی روزها میاد اینجا... با یه 206 نوک مدادی،
شما میدونی کیه؟؟
باغبون نگاهی کرد و گفت: پسر خانوم سهیلی رو میگی؟؟؟
هنوز محمد چیزی نگفته بود که باغبون گفت: اسمش آقا افشینه.......
محمد گفت : این آقا افشین اینجا چیکار میکنه؟؟؟
باغبون گفت: میاد به مادرش سر میزنه..... مادرش مدیره بخشه......
محمد گفت: خودش چیکاره اس..؟؟
باغبون گفت: مثلاً مهندسه.... ولی کو کار..... تازه اگرم کار باشه اون اهل کار نیست......
محمد پرسید متاهله؟؟؟
باغبون جوری که انگار صد ساله محمد رو میشناسه گفت: ای آقا... چی بگم.....
قبلاً ازدواج کرده بود. ولی با زنش مشکل داشتن.... یک سالی میشه که جدا شدن از هم.........
حالا هم مجردی زندگی میکنه......
محمد دیگه چیزی برای پرسیدن نداشت...... تشکر کرد و به سمت خونه برگشت.........
چند روزی گذشت و سحر روز به روز نسبت به محمد سردتر میشد.......
یه روز وقتی محمد از سرکار برگشت، در رو که باز کرد دید یه نامه از لای در افتاد رو زمین.....
برش داشت و رفت داخل خونه.....
سحر خونه نبود.....
محمد با خودش گفت: " یعنی کجا رفته... چرا خبری بهم نداده...."
پشت نامه رو که نگاه کرد دید نوشته: محمد، این نامه رو امروز پستچی آورد...
مال توئه..... گذاشتمش لای در، که حتماً ببینیش...........
میدونید اون نامه چی بود ؟
یه احضاریه بود از طرف دادگاه......
سحر به بهانه ی اعتیاد محمد، درخواست طلاق داده بود........
محمد با اینکه چند وقتی بود بی مهری های سحر رو میدید...بازم باورش نشد.......
اصلاً فکرش رو نمیکرد سحر چنین کاری بکنه..........
محمد چند روزی تلفنی با سحر صحبت کرد، ولی حرف سحر همون بود.... طلاق.....
روز دادگاه رسید..
محمد به دادگاه مراجعه کرد....سحر هم اومده بود......
محمد بازم سعی کرد با سحر صحبت کنه......
ولی سحر با صدای بلند بهش گفت: بسه دیگه محمد،، تمومش کن،
من نمیخوام با تو زندگی کنم،.... چرا نمیفهمی.....
اون روز بدترین روز عمر محمد بود......
همه چیز تموم شد.....
وقتی از دادگاه اومدن بیرون، سحر نگاهی تو چشمای محمد کرد.....
محمد به زور جلوی گریه اش رو گرفته بود......
سحر لبخندی زد و گفت: محمد، " خدا حافظ"....
محمد هنوز منتظر بود همه چیز عوض بشه......
منتظر بود از این کابوس وحشت ناک بیدار بشه و ببینه سحر کنارشه...
ولی سحر حتی منتظر نشد محمد باهاش خداحافظی کنه.........رفت..
اشک از چشمای محمد سرازیر شد...
نگاهش تا اونطرف خیابون به دنبال سحر رفت.....
تا جایی که دید همون، 206 نوک مدادی جلوی پای سحر نگه داشت،
و سحر بدون اینکه دیگه نگاهی به محمد بکنه سوار شد و رفت.........
محمد موند، با سوالهایی که هیچ وقت نتونست جوابی واسش پیدا کنه......
وقتی به مهربونی و معرفت سحر در سالهای گذشته فکر میکرد. به خودش میگفت:
اون از روی دوست داشتن منو ترک کرد.....
ولی یه حسی همش بهش میگفت:
"اگه اون دوستت داشت و به خاطر خوت ترکت کرد، چرا پای کسه دیگه ای رو به زندگیش باز کرد...؟"
"میتونست همینطور بره..............."
همه چیز تموم شد و بعد از اون هیشکی نفهمید چی به سر محمد اومد....حتی سحر.......
پایان............
پ.ن : ببخشید اگه آخرش رو بد تموم کردم، چاره ای نبود، سرنوشت محمد مجبورم کرد......
نوشته شده توسط محمد در جمعه 1 آبان1388 ساعت 0 |
لینک ثابت |
نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 15 |
لینک ثابت |
چـه دردیست در میـان جمع بودن
ولی در گــوشه ای تنها نشستن
بـرای دیگـــران چـون کــــوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هـر لبی شعـــری ســرودن
ولـی لبهای خــود هـمواره بستن
چه دردیست در میـان جمع بـودن
ولی در گــوشه ای تنها نشستن
نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت 11 |
لینک ثابت |